سديد الدين محمد غزنوى
2
مقامات ژنده پيل ( فارسى )
گوشهاى در اخريات الناس بنشستم . چون مجلس تمام شد و جمعى انبوه هنوز نشسته بودند يكى درآمد و خربزهاى و هندوانهاى پيش شيخ الاسلام بنهاد . او خادم را گفت كه اين را پاره كن و هر يكى را پهلوى بده . چون اين سخن بشنودم ، گفتم : اين بارى محالست كه اگر ده خربزه باشد هر يكى را پهلوى نرسد . خادم برخاست و خربزه پهلو كرد و گرد جمع برآمد و هر يكى را پهلوى بداد و يك پهلو بماند ، پيش شيخ الاسلام برد و بنهاد . چون اين سخن باز خواند گفتم : اين جز كرامات نيست . چيزى در دل من پيدا آمد كه پيش از آن نبود . با خود گفتم كه امتحان كنم ، اگر اين مرد مرد صاحب ديد است آن پهلوى خربزه كه خادم پيش او بنهاد به من دهد . چون اين انديشه كردم شيخ الاسلام آواز داد كه « در ميان ما محمد غزنوى كيست ؟ گو بيا و بستان ! » من سر در كشيدم ، تا مرا شيخ الاسلام گفت : « سؤال مىكنى و سر درمىكشى ، اى محمد راست نباشد » . چون اين سه كرامت در يك ساعت بازخواند از دست و پاى درافتادم و خود را پيش او افكندم . چون احوال او بر من تافت مرا حالى پيدا آمد كه پيش از آن نبود هرگز . گفتم يارانى را كه با من بودند و برادران را و شاگردان را كه شما برويد كه مرا اينجا كار پيش آمد كه در خاطر نبود ، تا احوال چون گردد كه حج من اينجاست . ياران و شاگردان را گسل كردم و من خود در خدمت شيخ الاسلام مقام كردم ، و چندان فوائد از اقوال و افعال و اعمال او برگرفتم كه اگر ده بار به سفر حجاز رفتمى و همه شام و شامات را بگرديدمى مرا آن فايده نبودى كه اينجا بود از انواع علوم و كرامات ديدن و فراستها ديدن . و آنچه به همه عمر از پيران فقرا به حكايت شنوده بودم و در كتب ديده و مىخوانده ، همه به چشم سر از وى بديدم كه كم كسى از مشايخ طريقت و روندگان راه حق و محققان با معنى شنيده بودم ، و هرچه در كتبها خوانده بودم از كرامت و فراست و سخنان